تبليغاتX
سلام عسلی من از اينکه به وب لاگم اومدي ممنونم خوشحال ميشم بازم سر بزني welcome 2 www.faezeh.blogfa.com بهار عشقه قشنگم
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | طراح قالب | پست الکترونیک
امروز :

ضرب المثل و سخنان بزرگان جهان در مورد ازدواج


از میان ضرب المثل های ملل مختلف و همچنین سخنان شخصیت های بزرگ جهان پیرامون ازدواج مواردی جالبی را برای شما دوستان انتخاب كرده ایم. بسیاری از این عبارت ها جنبه شوخی و مزاح دارد اما تعداد دیگری از آنها شاید وصف حال من و شما باشد! همین طور قسمت دیگری از این گفته ها می تواند برای عده ای حكم كلید راهنما را داشته باشد ...

ازدواج مثل یك هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسیار بد. (ضرب المثل اسپانیایی)

اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شكمش را در دست بگیر. (ضرب المثل اسپانیایی)

ازدواج، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است. (ضرب المثل فرانسوی)

زن و شوهر اگر یكدیگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند. (ضرب المثل آلمانی)

دو نوع زن وجود دارد؛ با یكی ثروتمند می شوی و با دیگری فقیر. (ضرب المثل ایتالیایی)

با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی كن. (ضرب المثل آلمانی)

دوام ازدواج یك قسمت روی محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا. (ضرب المثل اسكاتلندی)

زناشویی غصه های خیالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبدیل می كند. (ضرب المثل آلمانی)

هیچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی كند. (ضرب المثل اسكاتلندی)

هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت كن تا با چشم هایت. (ضرب المثل آلمانی)

مردی كه به خاطر "پول" زن می گیرد، به نوكری می رود. (ضرب المثل فرانسوی)

لیاقت داماد، به قدرت بازوی اوست. (ضرب المثل چینی)

زنی سعادتمند است كه مطیع "شوهر" باشد. (ضرب المثل یونانی)

زن عاقل با داماد "بی پول" خوب می سازد. (ضرب المثل انگلیسی)

زن مطیع فرمانروای قلب شوهر است. (ضرب المثل انگلیسی)

داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت. (ضرب المثل لهستانی)

دختر عاقل، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می دهد. (ضرب المثل ایتالیایی)

داماد كه نشدی از یك شب شادمانی و عمری بد اخلاقی محروم گشته ای. (ضرب المثل فرانسوی)

در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق كن. (ضرب المثل آذربایجانی)

برای یافتن زن می ارزد كه یك كفش بیشتر پاره كنی. (ضرب المثل چینی)

تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب كن. (ضرب المثل چینی)

اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار. (ضرب المثل تركی)

ازدواج كنید، به هر وسیله ای كه می توانید. زیرا اگر زن خوبی گیرتان آمد بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یك همسر بد شوید فیلسوف بزرگی می شوید. (سقراط)

ازدواج قرارداد دو نفره ای است كه در همه دنیا اعتبار دارد. (مارك تواین)

ازدواج مجموعه ای از مزه هاست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شیرینی و بی مزگی. (ولتر)

تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره آن اظهار نظر كنی. (شارل بودلر)

هیچ چیز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی برد، چون همیشه آن را مربوط به خودش می داند. (جانسون)

زن ترجیح می دهد با مردی ازدواج كند كه زندگی خوبی نداشته باشد، اما نمی تواند مردی را كه شنونده خوبی نیست، تحمل كند. (كینهابارد)

اصل و نسب مرد وقتی مشخص می شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پیدا می كنند. (شاو)

وقتی برای عروسی ات خیلی هزینه كنی، مهمان هایت را یك شب خوشحال می كنی و خودت را عمری ناراحت! (روزنامه نگار ایرلندی)

ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ "شجاعت" می خواهد. (كریستین)

تا یك سال بعد از ازدواج، مرد و زن زشتی های یكدیگر را نمی بینند. (اسمایلز)

پیش از ازدواج چشم هایتان را باز كنید و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذارید. (فرانكلین)

ازدواج پیوندی است كه از درختی به درخت دیگر بزنند، اگر خوب گرفت هر دو "زنده" می شوند و اگر "بد" شد هر دو می میرند. (كریستوفر مورن)

من تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتیقه شناس باشد تا هر چه پیرتر شدم، برای او عزیزتر باشم. (آگاتا كریستی)

هر چه متأهلان بیشتر شوند، جنایت ها كمتر خواهد شد. (ولتر)

انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست، ولی می توانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنیم. (خانم پرل باك)

با زنی ازدواج كنید كه اگر "مرد" بود ، بهترین دوست شما می شد. (بردون)

با همسر خود مثل یك كتاب رفتار كنید و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانید. (سونی اسمارت)

برای یك زندگی سعادتمندانه، مرد باید "كر" باشد و زن "لال". (سروانتس)

ازدواج عبارتست از سه هفته آشنایی، سه ماه عاشقی، سه سال جنگ و سی سال تحمل! (تن)

شوهر "مغز" خانه است و زن "قلب" آن. (سیریوس)

عشق، سپیده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق. (بالزاك)

قبل از ازدواج درباره تربیت اطفال شش نظریه داشتم، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هیچ نظریه ای نیستم. (لرد لوچستر)

مردانی كه می كوشند زن ها را درك كنند، فقط موفق می شوند با آنها ازدواج كنند. (بن بیكر)

با ازدواج، مرد روی گذشته اش خط می كشد و زن روی آینده اش. (سینكالویس)

خوشحالی های واقعی بعد از ازدواج به دست می آید. (پاستور)

قبل از رفتن به جنگ یكی دو بار و پیش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن. (یك دانشمند لهستانی)

ازدواج مقدس ترین قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر)

ازدواج مثل اجرای یك نقشه جنگی است كه اگر در آن فقط یك اشتباه صورت بگیرد جبرانش غیر ممكن خواهد بود. (بورنز)

ازدواجی كه به خاطر پول صورت گیرد، برای پول هم از بین می رود. (رولاند)

ازدواج كردن و ازدواج نكردن هر دو موجب پشیمانی است. (سقراط)

ازدواج پدیده ای است برای تكامل مرد. (سانسكریت)

ازدواج همیشه به عشق پایان داده است. (ناپلئون)

مطیع مرد باشید تا او شما را بپرستد. (كارول بیكر)

خانه بدون زن، گورستان است. (بالزاك)

تنها علاج عشق، ازدواج است. (آرت بوخوالد)

  نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط فائزه  | 

آرزو می کرد دست به هرچی بزنه طلا بشه.آرزوش بر آورده شد.با خوشحالی زنشو صدا زد. 

 گفت: ببین زن دستم به هرچی میخوره طلا میشه.این تسبیح روببین تا بهش دست زدم تبدیل به طلا شد.

وبا فریاد گفت:ما دیگه ثروتمند شدیم.

همینو گفت و پرید زنش رو در آغوش گرفت.تا به خودش اومد احساس کرد زنش سفت شده.دست از دور گردنش برداشت و دید زنش تبدیل شده به طلا.

با خودش گفت: عیبی نداره .این مجسمه طلایی رو میفروشم با پولش یه زن دیگه میگیرم از این بهتر.

مجسمه رو برداشت ببره بفروشه همین که خواست از در  رد بشه دستش با در برخورد کرد و در خونه تبدیل شد به طلا.

با خودش گفت: عیبی نداره.این در طلایی رو میفروشم با پولش یه در دیگه میخرم از این بهتر.

درطلایی خونه و مجسمه طلایی زنشو برداشت خواست حرکت کنه دید لنگه شلوارش خاکی شده.دست برد خاک شلوارشو بتکونه. تا دستش به شلوارش خورد شلوارش تبدیل به طلا شد.

با خودش گفت: عیبی نداره .این شلوار طلایی رو میفروشم و با پولش یه شلوار دیگه می خرم از این بهتر.

چند روز بعد خبر آوردن که مرد دست طلایی مرده.

همه می گفتن :از گرسنگی مرد.

  نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط فائزه  | 

 

… زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟ آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود. روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد …

راهب نگاهی به زن کرد و گفت : چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است !!! … ببر کوهستان ؟! … آن حیوان وحشی؟ !! راهب در پاسخ گفت بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند. و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت. نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد.

باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت … هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند. این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد … زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت. طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد …

صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد ؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود !! زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید !! راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت : ” مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز …

  نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط فائزه  | 

 

دوازده زندانی ژنده پوش به فرماندهی یک سرباز روسی از خیابانی می گذرند،احتمالا از قرارگاهی دور می آیند و سرباز روس باید آن ها را به جایی برای کار یا به اصطلاح بیگاری ببرد.آن ها از آینده شان هیچ نمی دانند.
ناگهان،از قضا زنی از خرابه ای بیرون می آید،فریاد می کشد،به طرف خیابان می دود و یکی از زندانیان را در آغوش می کشد.
دسته کوچک از حرکت باز می ماند و سرباز روس هم طبیعی ست که در می یابد چه اتفاقی افتاده است.او به طرف زندانی می رود که حالا آن زن را که به هق هق افتاده در آغوش گرفته ست.می پرسد
:زنت؟
:بله
بعد از زن می پرسد
:شوهرت؟
:بله
سپس با دست به آن ها اشاره می کند.آن ها با ناباوری نگاهش می کنند و می گریزند.
سرباز روس با یازده زندانی دیگر به راهش ادامه می دهد،تا چند صد متر بعد گریبان رهگذر بی گناهی را می گیرد و او را با مسلسل مجبور می کند وارد دسته بشود،تا آن دوازده زندانی که حکومت از او می خواهد،دوباره کامل شود.
  نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط فائزه  | 

 
 
 
 
  نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 8:46 قبل از ظهر  توسط فائزه  | 

50 مزیت زن بودن

50 نکته برای اینکه به زن بودنت افتخار کنی

در جواب به مزیت هایی كه آقایون برای خودشون قائلند ...


1- هیچ وقت مجبور نیستی به تعداد موهای سرت و با هزار نذر و نیاز بری خواستگاری. کافیه فقط یه "بله" کوچولو بگی اونم با هزار منت و ناز و کرشمه.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org2- به سادگی آب خوردن می تونی چند تا پسر رو تو کوچه به جون هم بندازی تا خون همدیگه رو بریزن. (روشش رو خود خانما بهتر می دونن. پس نیازی به نوشتن نیست)

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org3- مجبور نیستی صبح به صبح صورتتو اصلاح کنی. البته كرم و رژ و اینجور چیزا مستثنی هست!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org4- هیچ وقت از بوی گند زیربغل خودت عقت نمی گیره. (آخه میز توالتت دست كمی از

ادكلن فروشی ها نداره)

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org5- تو پیام های بازرگانی خیلی سریع ماركهای وسایل آرایشی بهداشتی و همینطور مدل های لباس تو ذهنت ثبت میشه.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org6- هیچ موجود دیگه ای مثل تو تا این حد ریزبین و بادقت نیست که در یک نگاه، مارک

کفش زری خانم یا مدل موهای اقدس خانم رو تشخیص بده.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org7- مهارت خوبی تو ایفای هر نقشی داری و جایگاه خنده و گریه رو خوب میدونی.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org8- اونقدر زود همه چی رو می گیری که شش سال زودتر از آقایون به تکلیف می رسی.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org9- بزرگترین امتیاز رو داری و خیالت از بابت سربازی راحته! یعنی صد سال سیاهم که دانشگاه قبول نشی ککتم نمی گزه.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org10- تو اماکن عمومی با خیال راحت می تونی جیغ و داد راه بندازی. چون به هر حال کی وجودشو داره که رو یه دختر صداشو و احیانا خدایی نکرده دستشو بلند کنه؟!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org11- در تاریخ جهان به زیرکی و زرنگی معروفی. تا اونجا كه تو ترانه ها برات می خونن

كه: تو بی نظیری.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org12- می تونی هزار بار فیلم رومئو و ژولیت رو ببینی و باز هم مثل بار اول گریه کنی.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org13- و مهم تر اینکه هیچ وقت از گریه کردنت خجالت نمی کشی.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org14- علاوه بر لباس های جورواجور، هم دامن می پوشی و هم شلوار!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org15- بهشتم که زیر پای شما و امثال شماست.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org16- بیشتر از آقایون عمر می کنی (از لحاظ علمی ثابت شده).

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org17- فقط تویی که می دونی بوی خاک بارون زده تو شبای پاییزی چه جوریه.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org18- از قدیم گفتن: پشت هر مرد موفقی زنی با ذکاوت بوده.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org19- هیچ کی نمی دونه دقیقا تو فکرت چی می گذره؟ چون میتونی نقش های متفاوتی

رو بازی كنی.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org20- چند تا از جنگ های بزرگ تاریخ جهان به خاطر عشق شدید مردها به جنس همنوع

تو بوده.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org21- این یکی دیگه کاملا مستنده: باهوش ترین انسان دنیا یک زنه!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org22- با اینکه ممکنه از جنس دوم بودنت ناراحت باشی ولی یادت بمونه که، زنی سال ها

 پیش با هوش و ذکاوتش یکی از مردان قدرتمند دنیا رو شکست داد (شکست شرم آور

 فیلیپ، پادشاه اسپانیا از الیزابت، ملکه انگلستان1533_1603)

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org23- نماد الهه عشق، زیبایی، جنگ و عقلانیت در یونان باستان به شکل زنه.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org24- یادت باشه که خداوند، تمام جهان رو به خاطر برکت وجود یک زن آفرید. (حضرت

فاطمه زهرا)

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org25- با اینکه از مردا ضعیف تری ولی لازم نیست صدتا کلاس کاراته و تکواندو و از این

جور چیزا بری... با یه چنگ و گیس کشی حریفتو مغلوب می کنی.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org26- هیچوقت جورابات بوی پنیر کپک زده نمی ده.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org27- با موهای پا و زیربغلت نمی شه کلاه گیس ساخت. (راستی این یه امتیاز واسه

آقایون نیست؟...)

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org28- می تونی در سکوت و فقط با طرز نگاهت حرف بزنی اگرچه شاید هم هیچ کدوم از آقایون معنیشو متوجه نشن.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org29- سال ها پیش دختری 18 ساله فرماندهی ارتش فرانسه رو بر عهده گرفت و اسمش

 رو در تاریخ جهان بعنوان یك الگوی شجاعت ماندگار کرد. (ژاندارک)

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org30- درهای کعبه تنها به روی یک زن باز شد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org31- سر ابوالهول مجسمه دانش و خرد به شکل زنه.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org32- با قوس کمرت چه کارا که نمی تونی بکنی، هر چی رقص و حركات نرمشی هست پیدایشش از همینجا بوده!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org33- خداوند در وجودت دستگاهی رو تعبیه کرده که هیچ مردی نداره و اگر به خاطر وجود اون نبود نسل بشریت تداوم پیدا نمی کرد. (رحم)

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org34- به آسمون نگاه كردنت یك آهی از ته دل رو به همراه داره كه نشون میده یه رازی

بین تو و آسمونهاست.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org35- هر موقع اراده كنی عذر موجه زیاد داری.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org36- هزار جور مدل خنده، داری که هر کدوم رو یه موقع تحویل بقیه می دی.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org37- توانایی صوتیت بالاست. (کدوم مردی بلده جیغ بنفش بکشه؟)

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org38- خیانت عشقی نمی تونی بکنی! (علم روانشناسی به این نتیجه رسیده که

زن ها هرگز نمی تونن دو مرد رو همزمان و به یک شکل و اندازه دوست داشته باشن

اما مردها چرا)

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org39- شاید از طرز کار کامپیوتر یا تکنیک های فوتبال سر در نیاری ولی اگه یه هفته طرف آشپزخونه نری آقایون حتما یه بلایی سرشون می یاد. (توضیح اینکه در چنین مواردی

دو حالت وجود داره: اول اینكه آقایون خسیس از گشنگی می میرن و دوم اینكه دست و دلبازاش که غذای حاضری خریدن واسشون خیالی نیست یا ورشکست می شن یا

 مسموم)

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org40- دو هفته هم که حموم نری بوی ترشیدگی نمی دی. چون مالك بورس عطر و ادكلن های معروف هستی.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org41- هیچ وقت خودتو واسه این فکر که زیر لباس آقایون چه شکلی ممکنه باشه آزار

نمی دی.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org42- مجبور نیستی واسه اینکه یه نفر به خواهرت چپ نگاه کرده، خون و خونریزی راه بندازی. با یه شیوه ی مخصوص طرف رو می فرستیش تو كما تا كمك

 برسه!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org43- بلدی چه طوری بدون اینکه زور بازویی لازم داشته باشی روی بقیه رو کم کنی. (با زبونت)

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org44- اگه زشت باشی (که خیلی کم چنین چیزی پیش می یاد) می تونی خودت رو با

آرایش خوشگل کنی. اگه قدت کوتاهه می تونی کفش پاشنه دار بپوشی.

 اگه موهات کم پشته مسئله ای بوجود نمیاد چون شال و روسری چیزی رو بروز نمیده!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org45- تو بچگی بخشی از عضو بدنت رو به عنوان یه چیز اضافه نمی بررن. (منظورم چیزی

 غیر از بند نافه)

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org46- هر نوع لباسی كه بپوشی (حتی لباس مردانه) از وقار و متانتت چیزی كم نمیشه در حالیكه اگه آقایون مثلا دامن بپوشن چقدر بهشون می خندن!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org47- در دنیا هرگز به اندازه ای که در حق تو اجحاف شده در حق موجود دیگه ای نشده

با این حال امروزه زن ها رو در هر عرصه ای می بینیم: ریاست، سیاست، اقتصاد، علم و

 حتی ورزش!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org48- غم انگیزترین مزیت تو اینه که یه روزی مادر می شی و به یه موجودی مثل فرشته زندگی می بخشی.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org49- چراغ هر خونه ای یک زنه، تازه اگه الگوی مصرف هم رو رعایت كنه چی میشه.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org50- تكیه كلام آقایونی هستی كه میگن زن بلاست، ولی خدا كنه هیچ خونه ای بی بلا نباشه. یعنی این بلا مبارك است

 

  نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

تداوم یك زندگی

این یک داستان واقعی است



اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت. می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم. چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم. خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.
فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست. وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز اینکه در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم. دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود. اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم!

خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر کردم حتما داره دیوانه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود.
با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال هاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر و بیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم. با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد.
یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند. با صدای آروم گفت: لباس هام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کرد. انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.
همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست های اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم. نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام. این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.
من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه و امیدوارم که فقط مرگ مارو از هم جدا کنه ...


درسته، جزئیات ظریفی توی زندگی ماها هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره ولی در بعضی مواقع از اونها غافل هستیم. مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد برده اید رو یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.
به عشق عادت نكنید بلكه با عشق زندگی كنید
این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید ...

  نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

 

 

 

 

NEVER LIE TO A WOMAN!

 

 

A man called home to his wife and said, "Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم"

   

We'll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I'v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out 

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

 

my rod and fishing box, we're Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up" "Oh! Please pack my new blue silk pajamas."

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار

 

The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..

 

The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

 

The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

 

He said, "Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn't you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?"

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟"

 

You'll love the answer...

جواب زن خیلی جالب بود...

 

The wife replied, "I did. They're in your fishing box....."

زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

  بهاربیست بهترین خدمات وبلاگ نویسان نسل جوان            www.bahar20.sub.ir

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن


منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن


شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن


معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

 
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم


پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده


منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه


شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت


معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق


پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد


مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت
  نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط فائزه  | 

دلم برایت تنگ شده آنقدر که هر لحظه با تمام وجود بودنت را مثل ماهی تشنه به آب طلب می کنم و عطر وجودت را برای همیشه در شش هایم نگه داشته ام تا بهانه باشد که نفس کشیدنم را از یاد نبرم ، چشمانم را صبح ها به اشتیاق دیدن چشم های دل فریب تو باز می کنم و این آرامش وجودت است که مرا هم آرام می کند و لبان شیرینت که همیشه چنان راهنمای من بوده اند و چنان اتصالی میانمان بر قرار کرده است که توصیف کردنش فقط از ارزش آن می کاهد و بزرگی وجودت را کم رنگ ، تو تمام هستی من هستی و تمام داشته هایم و تمام آرزوهایم و نهایت هدیه ای که می شود آرزویش را داشت ... و چه ساده اند این مردم و چه بی اختیار ، که گمان می کنند رنگین کمان لباسهای تنشان مرا از هوش برده و یاد آنهاست که مرا مجنون کرده ، آنها چه می دانند دلم در تمنای حصار کیست و چه می دانند دلم را فرش قدم های که کرده ام و چه می فهمند از عشق بازی چشم ها و کوچکی دنیای بزرگشان ، من کلید جانم را به دست معشوقم می دهم ، اختیارم را به اراده او داده ام و عطش بی پایان وجودم را با نمک یاد او التیام می دهم ... و...

و چه ساده اند این آدمک های مغازه ای

  نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط فائزه  | 
امكانات و آمار